2- حكايت حرز يمانى
در «دار السّلام» نقل فرموده است: دستخطّ علاّمهٔ مجلسى اوّل رحمه اللّه را در پشت دعايى كه معروف به حرز يمانى است چنين يافتم:
به نام خداوند بخشندهٔ مهربان، ستايش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است، و درود بر شرافتمندترين پيامبران مرسل محمّد صلّى اللّه عليه و اله و سلّم و عترت پاك او باد.
و بعد؛ سيّد نجيب و اديب بزرگوار، برگزيده بزرگواران و نقيبان ارجمند، جناب امير محمّد هاشم-كه خداوند تأييد و توفيقش را به واسطهٔ مقام ارجمند محمّد و آل پاكش عليهم السّلام ادامه دهد-از من خواست تا اجازه حرز يمانى را كه به امير مؤمنان عليه السّلام و امام پرهيزگاران و بهترين مخلوقات پس از آقا و سرور پيامبران (كه درودها و سلام هاى الهى تا آن گاه كه بهشت، جايگاه شايستگان خواهد ماند، بر آن دو بزرگوار نثار باد) نسبت داده مى شود، به او بدهم.
به اين خاطر، اجازهٔ روايت اين دعا را به او مى دهم؛ با سندم كه از سيّد عابد و زهدپيشهٔ ارجمند امير اسحاق استرآبادى (كه نزديك قبر آقاى تمام جوانان اهل بهشت در كربلا دفن شده است) و او از امام و مولاى ما و مولاى جنّ و انس، جانشين خداى تعالى، حضرت صاحب العصر و الزمان-كه بر او و پدران پاكش درود الهى نثار باد-نقل مى كند.
آن سيّد بزرگوار فرمود: در راه مكّه بودم كه گم شدم و از قافله عقب ماندم و كارم به جايى رسيد كه از زندگى ام نااميد شدم و همانند كسى كه در حال مرگ است شدم و
شروع به گفتن شهادتين كردم. ناگهان مشاهده كردم مولاى ما و مولاى جهان يعنى جانشين خداوند بر تمام مردم روى زمين، بالاى سرم است.
آن حضرت فرمودند: اى اسحاق؛ برخيز. برخاستم و ايستادم، درحالى كه تشنه بودم، مرا سيراب فرمود و در پشت سرش بر مركب سوار كرد، پس شروع به خواندن اين حرز نمودم و آن حضرت كه درود خداوند بر ايشان باد اشتباهات آن را اصلاح مى نمود تا دعا به پايان رسيد؛ در اين هنگام مشاهده كردم كه در «ابطح» هستم؛ از مركب پياده شدم و آن بزرگوار غايب شدند، و كاروان من نيز پس از گذشت نه روز بدان جا رسيد.
در بين اهل مكّه مشهور شد كه من با طىّ الأرض به مكّه آمده ام؛ لذا، پس از انجام مناسك حجّ پنهان شدم.
مرحوم مجلسى اوّل مى فرمايد: ايشان (امير اسحاق استرآبادى) چهل بار با پاى پياده به حجّ رفته بود. وقتى در اصفهان به خدمتش رسيدم، از كربلا آمده بود تا به زيارت آقاى دو جهان يعنى امام علىّ بن موسى الرضا صلوات اللّه عليهما مشرّف شود. وى هفت تومان مهريّه همسرش بر گردنش بود، و همين مقدار را نيز از يكى از ساكنان مشهد مقدّس طلب داشت.
از سويى، در خواب ديده بود كه مرگش نزديك شده، سيّد فرمود: من پنجاه سال در كربلا ساكن بودم تا در آن جا بميرم، و حالا مى ترسم مرگ در غير كربلا مرا دريابد و در شهر ديگرى بميرم. وقتى يكى از دوستان ما اين جريان را دانست، هفت تومان به سيّد داد و يكى از برادران دينى را به همراهش روانه كرد.
آن شخص مى گويد: وقتى سيّد امير اسحاق به كربلا رسيد و قرضش (مهريّهٔ همسرش) را ادا كرد، بيمار شد و در روز نهم بيماريش از دنيا رفت و در خانهٔ خويش دفن شد. كرامت هاى زيادى از اين قبيل، در مدّتى كه ايشان در اصفهان بودند، از وى مشاهده كردم.
من چندين اجازه براى روايت اين دعاى شريف دارم كه به همين يك اجازه بسنده كردم؛ از ايشان (امير محمّد هاشم) درخواست مى كنم در جاهايى كه بيشتر احتمال
اجابت دعا هست مرا از ياد مبرد، و از وى مى خواهم كه اين دعا را مگر براى رضاى خداى تعالى قرائت نكند، و اگر دشمنش از مؤمنان است هيچ گاه دعا را به قصد هلاك آن مؤمن نخواند اگرچه گناهكار يا اهل ستم باشد. و نيز اين دعا را براى اندوختن دنياى پست به كار نبرد، بلكه شايسته است تنها براى نزديك شدن به خداى تعالى و براى رد كردن زيان هاى شيطان هاى جنّى و آدمى از خودش و از تمام مؤمنان، اين دعا را بخواند، اگر بتواند چنين نيّتى داشته باشد؛ و اگر نمى تواند اين گونه نيّت كند، بهتر است هيچ نيّتى جز نزديك شدن به خداى تعالى نداشته باشد.
اين مطالب را محتاج ترين بندگان به رحمت پروردگار بى نيازش، يعنى محمد تقى فرزند مجلسى اصفهانى نوشت؛ درحالى كه خدا را ستايش، و بر سرور و سالار پيامبران و جانشينان نجيب و برگزيده اش عليهم السّلام درود مى فرستد. پايان كلام ايشان كه خداوند جايگهش را در بهشت ابدى بالا ببرد.
فرزندش مرحوم علاّمه ابتداى اين داستان را كه در مورد ديدار حضرت مهدى ارواحنا فداه توسّط امير اسحاق بود، در جلد سيزدهم «بحار الأنوار» آورده است، ولى اختلاف زيادى با اين حكايت دارد.
علاّمهٔ مجلسى رحمه اللّه مى فرمايد: از جمله دعاهاى مشهور، دعاى «حرز يمانى» -كه معروف به دعاى سيفى نيز هست-مى باشد. اين دعا چند طريق و روايت مختلف دارد كه طريق مهمّ آن را نقل مى كنيم، إن شاء اللّه:
ابو عبد اللّه حسين بن ابراهيم بن على فتى معروف به ابن خيّاط به ما گزارش داد و گفت: ابو محمّد هارون بن موسى تلعكبرى برايم گفت:
ابو القاسم عبد الواحد (عبد اللّه، خ) بن يونس موصلى در حلب برايم نقل كرد كه علىّ بن محمّد بن احمد معروف به مستنجد برايم حديث گفت كه: ابو الحسن كاتب برايم نقل كرد كه عبد الرحمان بن على بن زياد گفت: عبد اللّه بن عبّاس و عبد اللّه بن جعفر گفتند:
روزى در هنگامى كه ما نزد مولاى مان امير مؤمنان حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام بوديم، به ناگاه حسن بن على عليهما السّلام وارد شد و عرض كرد:
اى امير مؤمنان؛ مردى آمده است و اجازه ورود مى طلبد و بوى مشك مى دهد.
فرمود: بگو بيايد.
مردى تنومند و خوش سيما وارد شد كه چهره اى گيرا داشت و بزرگ منش بود و لهجه اى فصيح و خوش داشت و لباس پادشاهان بر تن داشت؛ گفت:
السلام عليك يا أمير المؤمنين و رحمة اللّه و بركاته. من مردى هستم كه از دورترين مناطق سرزمين يمن آمده ام و از بزرگان عرب هاى منسوب به شما (شيعيان) مى باشم، من ملكى عظيم و نعمتى فراوان به جاى نهاده ام و داراى زندگانى خوش و حالى آسوده و اموالى با رشد و ترقّى داشتم، و جريانات را آزموده بودم و روزگار مرا ورزيده ساخته بود و دشمنى دارم كه بسيار سرسخت است و با سپاهيان فراوانش و نيروهاى بزرگى كه به كمك گرفته بود بر من حمله كرد و پيروز شد و راه هاى حيله و فرار از آن مرا درمانده ساخت.
شبى، به خواب رفته بودم كه شخصى ندا داد: اى مرد؛ برخيز و به سوى بهترين خلق خدا پس از رسول او يعنى علىّ بن ابى طالب امير و فرمان رواى مؤمنان صلوات اللّه عليه و على آله برو و از آن حضرت درخواست كن تا دعايى به تو بياموزد كه حبيب خداوند و برگزيده و انتخاب شدهٔ از مخلوقاتش، يعنى حضرت محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطلب صلوات اللّه عليه و على آله به او آموخته است؛ زيرا در آن دعا، اسم (ويژهٔ) خداى عزّ و جلّ است؛ با آن دعا خدا را بخوان و دشمنت را كه با تو به نبرد پرداخته است، نفرين كن.
اى امير مؤمنان؛ من از خواب بيدار شدم و به سرعت به همراه چهارصد بنده نزد تو آمدم، و خدا و رسول او و تو را گواه مى گيرم كه تمام شان را آزاد كردم و اين كار را تنها براى خاطر خداى بزرگ انجام دادم. حالا با تنى لاغر و رنجور از راهى پرپيچ وخم و سرزمين دور نزدت آمدم؛ پس بر من منّت بگذار و به خاطر فضل و بزرگواريت، و
نيز به خاطر حقّ پدرى و خويشاونديت دعايى را كه در خواب از آن مطّلع شدم و مأمور شدم براى دريافت آن به خدمت شما برسم، به من بياموز.
مولايمان حضرت ام يرِالْمُؤْمِنينَ صَلَوٰاتُ اللّٰهِ عَلَيْه فرمود:
باشد؛ اين كار را انجام مى دهم إن شاء اللّه.
آن گاه، دوات و كاغذى خواست و اين دعا را براى آن مرد نوشت:
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيمِ أَللّٰهُمَّ أَنْتَ الْمَلِكُ الْحَقُّ الَّذي لٰاإِلٰهَ إِلّاٰ أَنْتَ، وَأَنَا عَبْدُكَ، ظَلَمْتُ نَفْسي، وَاعْتَرَفْتُ بِذَنْبي، وَلٰايَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلّاٰ أَنْتَ، فَاغْفِرْ لي يٰا غَفُورُ يٰا شَكُورُ. أَللّٰهُمَّ إِنّي أَحْمَدُكَ، وَأَنْتَ لِلْحَمْدِ أَهْلٌ، عَلىٰ مٰا خَصَصْتَني بِهِ مِنْ مَوٰاهِبِ الرَّغٰائِبِ، وَمٰا وَصَلَ إِلَيَّ مِنْ فَضْلِكَ السّٰابِغِ، وَمٰا أَوْلَيْتَني بِهِ مِنْ إِحْسٰانِكَ إِلَيَّ، وَبَوَّأْتَني بِهِ مِنْ مَظَنَّةِ الْعَدْلِ، وَأَنَلْتَني مِنْ مَنِّكَ الْوٰاصِلِ إِلَي
به نام خداوند بخشندهٔ مهربان بارالها؛ تو پادشاه راستينى هستى كه جز تو معبودى نيست؛ و من بندهٔ تو هستم؛ بر خود ستم كردم، و به گناهم اعتراف دارم؛ درحالى كه (مى دانم) جز تو كسى گناهان را نمى بخشد، پس بخشش و آمرزشت را شامل من گردان، اى آمرزنده؛ اى پاداش دهنده؛ بارالها؛ من تو را ستايش مى كنم، و مى دانم كه تو شايستهٔ ستايش هستى. ستايش بر بخشش هاى خوش آيندى كه به من اختصاص دادى، و فضل و احسان فراوانى كه به من رسانيدى، و نيكى و احسان كه بر من ارزانى داشتى، و آنچه از جايگاه عدل براى من جاى دادى، و از لطف و احسان پياپى ات به من رسانيدى،
وَمِنَ الدِّفٰاعِ عَنّي، وَالتَّوْفيقِ لي، وَالْإِجٰابَةِ لِدُعٰائي حَيْنَ اُنٰاجيكَ دٰاعِياً. وَأَدْعُوكَ مُضٰاماً، وَأَسْأَلُكَ فَأَجِدُكَ فِي الْمَوٰاطِنِ كُلِّهٰا لي جٰابِراً، وَفِي الْاُمُورِ نٰاظِراً، وَلِذُنُوبي غٰافِراً، وَلِعَوْرٰاتي سٰاتِراً، لَمْ أَعْدَمْ خَيْرَكَ طَرْفَةَ عَيْنٍ مُنْذُ أَنْزَلْتَني دٰارَ الْإِخْتِيٰارِ 1 ، لِتَنْظُرَ مٰا اُقَدِّمُ لِدٰارِ الْقَرٰارِ، فَأَنَا عَتيقُكَ مِنْ جَميعِ الْآفٰاتِ وَالْمَصٰائِبِ، فِي اللَّوٰازِبِ وَالْغُمُومِ الَّتي سٰاوَرَتْني فيهَا الْهُمُومُ، بِمَعٰاريضِ أَصْنٰافِ الْبَلٰاءِ، وَمَصْرُوفِ جُهْدِ الْقَضٰاءِ، لٰاأَذْكُرُ مِنْكَ إِلّاَ الْجَميلَ، وَلٰا أَرىٰ مِنْكَ غَيْرَ التَّفْضيلِ. خَيْرُكَ لي شٰامِلٌ، وَفَضْلُكَ عَلَيَّ مُتَوٰاتِرٌ، وَنِعْمَتُكَ عِنْدي مُتَّصِلَةٌ، وَسَوٰابِقُ لَمْ تُحَقِّقْ حِذٰاري، بَلْ صَدَّقْتَ رَجٰائي، وَصٰاحَبْتَ أَسْفٰاري، وَأَكْرَمْتَ أَحْضٰاري، وَشَفَيْتَ أَمْرٰاضي وَأَوْهٰاني، وَعٰافَيْتَ مُنْقَلَبي وَمَثْوٰايَ، وَلَمْ تُشْمِتْ بي أَعْدٰائي، وَرَمَيْتَ مَنْ رَمٰاني، وَكَفَيْتَني مَؤُونَةَ مَن
و از من دفاع كردى، و توفيقم دادى، و دعايم را مستجاب مى كنى هنگامى كه درحال دعا با تو مناجات مى كنم؛ و هنگامى كه تو را مى خوانم درحالى كه ستمديده ام. و درخواست مى كنم و مى بينم كه در همه جا نسبت به من مهربان و نيكوكارى، و در تمام كارها نظاره گر من هستى، و گناهانم را مى بخشى، و عيب هايم را مى پوشانى؛ از ابتداى ورود به دنيا (كه منزلگاه اختيار است) حتّى به قدر يك چشم برهم زدن نيز سراغ ندارم كه خير و خوبى ات به من نرسيده باشد. چنين كردى تا ببينى براى خانهٔ هميشگى ام (آخرت) چه چيزى مى فرستم (اى خدا؛) بدين سان، من آزاد شدهٔ تو از تمام آسيب ها و مصيبت ها، در سختى ها و غم و اندوه هايى هستم كه ناراحتى ها را بر من حمله ور ساخته؛ به پيش آمدن بلاهاى گوناگون، و رخ دادن سختى قضا. از تو جز خوبى و زيبايى به ياد ندارم و جز مهربانى و فضل، از تو نمى بينم. خير و نيكى تو مرا فراگرفته است، و فضل و فزون بخشى تو پى درپى به من مى رسد، و نعمتت به طور متّصل به من مى رسد، و سابقه هايى كه محقّق نساختى برحذر شدنم (نااميديم) را، بلكه اميدم را به راستى رسانده اى، و در سفرها همراهم بودى، و در وطن نيز با كرامت و بزرگوارى با من رفتار كردى، و بيمارى ها و سستى هايم را شفا بخشيدى، و پناهگاه و آرامگاهم را عافيت بخشيدى، و دشمنان مرا اجازهٔ شماتت كردن نسبت به من ندادى، و هركه مرا هدف گرفت او را هدف گرفتى، و سختى و رنج
عٰادٰاني. فَحَمْدي لَكَ وٰاصِلٌ، وَثَنٰائي عَلَيْكَ دٰائِمٌ، مِنَ الدَّهْرِ إِلَى الدَّهْرِ، بِأَلْوٰانِ التَّسْبيحِ، خٰالِصاً لِذِكْرِكَ، وَمَرْضِيّاً لَكَ بِنٰاصِعِ التَّوْحيدِ 2 ، وَ إِمْحٰاضِ التَّمْجيدِ بِطُوْلِ التَّعْديدِ، وَمَزِيَّةِ أَهْلِ الْمَزيدِ، لَمْ تُعَنْ في قُدْرَتِكَ، وَلَمْ تُشٰارَكَ في إِلٰهِيَّتِكَ، وَلَمْ تُعْلَمْ لَكَ مٰائِيَّةً فَتَكُونَ لِلْأَشْيٰاءِ الْمُخْتَلِفَةِ مُجٰانِساً، وَلَمْ تُعٰايَنْ إِذْ حَبَسْتَ الْأَشْيٰاءَ عَلَى الْغَرٰائِزِ، وَلٰا خَرَقَتِ الْأَوْهٰامُ حُجُبَ الغُيُوبِ، فَتَعْتَقِدُ فيكَ مَحْدُوداً في عَظَمَتِكَ، فَلٰا يَبْلُغُكَ بُعْدُ الْهِمَمِ، وَلٰايَنٰالُكَ غَوْصُ الْفِكَرِ، وَلٰايَنْتَهي إِلَيْكَ نَظَرُ نٰاظِرٍ في مَجْدِ جَبَرُوتِكَ. اِرْتَفَعَتْ عِنْ صِفَةِ الْمَخْلُوقينَ صِفٰاتُ قُدْرَتِكَ، وَعَلٰا عَنْ ذٰلِكَ كِبْرِيٰاءُ عَظَمَتِكَ، لٰايَنْقُصُ مٰا أَرَدْتَ أَنْ يَزْدٰادَ، وَلٰايَزْدٰادُ مٰا أَرَدْتَ أَنْ يَنْقُصَ، لٰاأَحَدَ حَضَرَكَ حينَ بَرَأْتَ النُّفُوسَ، كَلَّتِ الْأَوْهٰامُ عَنْ تَفْسيرِ صِفَتِكَ، وَانْحَسَرَتِ الْعُقُول
دشمنانم را از من كفايت نمودى. بنابراين، ستايشم به تو پيوسته، و ثناگويى ام بر تو هميشگى است، از هر زمانى تا زمان ديگر، با تسبيح گويى هاى گوناگون، فقط به خاطر ياد تو و جلب خشنودى تو به توحيد ناب و ستايشگرى خالص، با طولانى شدن شمارش و فزونى اهل افزايش خواهم بود، كسى در تواناييت ياريت نكرده است، و در خداييت نيز شريك نشده، و ماهيّتى براى تو ندانسته اند تا هم جنس اشياى مختلف باشى، و هنگامى كه به هر چيزى غريزهٔ خاصّى عطا مى كردى ديده نشده اى، و اوهام و خيال ها نتوانسته اند پرده هاى عالم پنهان را بدرد تا اعتقاد به محدوديّتى در مورد عظمت تو پيدا كنند. بنابراين، همّت هاى والا توان رسيدن به تو را ندارند، و انديشه هاى ژرف نگر نمى توانند به تو دست يازند، و نگرش كسانى كه بر شكوه جبروت تو چشم دوخته اند به تو منتهى نمى شود، ويژگى هاى قدرتت برتر از توصيف آفريدگان است، و بزرگى كبرياييت برتر از آن هاست. چيزى را كه اراده كرده اى تا افزون باشد كم نمى شود، و چيزى كه خواسته اى كم باشد افزون نمى گردد. هيچ كس، در هنگام آفرينش جان ها نزد تو حضور نداشته است، انديشه و خيال از تفسير و بيان وصف تو درمانده اند، و عقل ها در دست يابى
عَنْ كُنْهِ عَظَمَتِكَ، وَكَيْفَ تُوْصَفُ وَأَنْتَ الْجَبّٰارُ الْقُدُّوسُ، اَلَّذي لَمْ تَزَلْ أَزَلِيّاً دٰائِماً فِي الْغُيُوبِ وَحْدَكَ لَيْسَ فيهٰا غَيْرُكَ وَلَمْ يَكُنْ لَهٰا سِوٰاكَ. حٰارَ في مَلَكُوتِكَ عَميقٰاتُ مَذٰاهِبِ التَّفْكيرِ، فَتَوٰاضَعَتِ الْمُلُوكُ لِهَيْبَتِكَ، وَعَنَتِ الْوُجُوهُ بِذُلِّ الْإِسْتِكٰانَةِ لَكَ، وَانْقٰادَ كُلُّ شَيْءٍ لِعَظَمَتِكَ، وَاسْتَسْلَمَ كُلُّ شَيْءٍ لِقُدْرَتِكَ، وَخَضَعَتْ لَكَ الرِّقٰابُ، وَ كَلَّ دُونَ ذٰلِكَ تَحْبيرُ اللُّغٰاتِ، وَضَلَّ هُنٰالِكَ التَّدْبيرُ في تَصٰاريفِ الصِّفٰاتِ، فَمَنْ تَفَكَّرَ في ذٰلِكَ رَجَعَ طَرْفُهُ إِلَيْهِ حَسيراً، وَعَقْلُهُ مَبْهُوراً، وَتَفَكُّرُهُ مُتَحَيِّراً. أَللّٰهُمَّ فَلَكَ الْحَمْدُ مُتَوٰاتِراً مُتَوٰالِياً مُتَّسِقاً مُسْتَوْثِقاً، يَدُومُ وَلٰايَبيدُ غَيْرَ مَفْقُودٍ فِي الْمَلَكُوتِ، وَلٰا مَطْمُوسٍ فِي الْمَعٰالِمِ، وَلٰا مُنْتَقِصٍ فِي الْعِرْفٰانِ، وَلَكَ الْحَمْدُ مٰا لٰاتُحْصىٰ مَكٰارِمُهُ فِي اللَّيْلِ إِذٰا أَدْبَرَ، وَالصُّبْحِ إِذٰا أَسْفَرَ، وَفِي الْبَرٰاري وَالْبِحٰارِ، وَالْغُدُوِّ وَالْآصٰال
به كنه و عمق حقيقت بزرگى تو درمانده اند؛ چگونه قابل وصف هستى، درحالى كه تو بسيار قدرتمند و در نهايت پاكى هستى؟ كه هميشه و به طور دايم، به تنهايى در پنهانى ها هستى و كسى جز تو نمى تواند چنين باشد. ژرف ترين راههاى انديشه در ملكوت تو سرگردان شده است؛ و بدين سان، پادشاهان براى عظمت تو به فروتنى افتاده اند، و آبرومندان با ذلّت و بيچارگى صورت بر خاك نهاده اند؛ و هر چيزى منقاد و سرافكندهٔ عظمت توست، و هر چيزى در برابر توان و قدرت تو سر تسليم و بندگى فرود آورده است، و گردن ها در برابرت فروتن و كج شده است، و لغات را ياراى رسيدن به آن نيست، و تدبير عقلا در چگونگى صفات تو دچار سرگردانى شده است. بدين سان، هركس در آن تفكّر كند چشمش درحالى كه خسته و درمانده گشته به سوى او برمى گردد، و عقلش مبهوت و انديشه اش سرگردان مى شود. بارالها؛ تو را ستايش مى كنم به طور پى درپى و پيوسته و محكم و متّصل؛ به گونه اى كه دايمى باشد و از بين نرود و در ملكوت نيز گم نشود، و در مكان هاى مخصوص آن محو و نابود نشود، و از نظر شناخت نيز كمبودى نداشته باشد. و ستايش مخصوص توست آن چنان كه خوبى هاى آن قابل شمارش نيست در آن هنگام كه شب پايان مى رسد و صبحگاهان طلوع مى كند و در خشكى ها و درياها و صبح و شام
وَالْعَشِيِّ وَالْإِبْكٰارِ، وَفِي الظَّهٰائِرِ وَالْأَسْحٰارِ. أَللّٰهُمَّ بِتَوْفيقِكَ قَدْ أَحْضَرْتَنِي الرَّغْبَةَ، وَجَعَلْتَني مِنْكَ في وِلٰايَةِ الْعِصْمَةِ لَمْ أَبْرَحْ في سُبُوغِ نَعْمٰائِكَ، وَتَتٰابُعِ آلٰائِكَ مَحْفُوظاً لَكَ فِي الْمَنْعَةِ وَالدِّفٰاعِ مَحُوطاً بِكَ في مَثْوٰايَ وَمُنْقَلَبي، وَلَمْ تُكَلِّفْني فَوْقَ طٰاقَتي، إِذْ لَمْ تَرْضَ مِنّي إِلّاٰ طٰاعَتي، وَلَيْسَ شُكْري وَ إِنْ أَبْلَغْتُ فِي الْمَقٰالِ وَبٰالَغْتُ فِي الْفِعٰالِ بِبٰالِغِ أَدٰاءِ حَقِّكَ، وَلٰا مُكٰافِياً لِفَضْلِكَ. لِأَنَّكَ أَنْتَ اللّٰهُ الَّذي لٰاإِلٰهَ إِلّاٰ أَنْتَ، لَمْ تَغِبْ وَلٰا تَغيبُ عَنْكَ غٰائِبَةٌ، وَلٰاتَخْفىٰ عَلَيْكَ خٰافِيَةٌ، وَلَمْ تَضِلَّ لَكَ في ظُلَمِ الْخَفِيّٰاتِ ضٰالَّةٌ، إِنَّمٰا أَمْرُكَ إِذٰا أَرَدْتَ شَيْئاً أَنْ تَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ. أَللّٰهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ مِثْلَ مٰا حَمِدْتَ بِهِ نَفْسَكَ، وَحَمِدَكَ بِهِ الْحٰامِدُونَ، وَمَجَّدَكَ بِهِ الْمُمَجِّدُونَ، وَكَبَّرَكَ بِهِ الْمُكَبِّرُونَ، وَعَظَّمَكَ بِهِ الْمُعَظِّمُونَ، حَتّٰى يَكُونَ لَكَ مِنّي وَحْدي بِكُل
و شبانگاهان و بامدادان و در نيمه هاى روز و سحرگاهان. بارالها؛ با توفيقت مرا به اشتياق آوردى، و در حفظ و سرپرستى خودت قرار دادى به گونه اى كه هميشه در نعمت هاى بى شمارت به سر برده ام و خوبى هاى پيوسته ات به من رسيده است، و در قلعهٔ حفظ و حراست تو محفوظ بوده و در حال آرام گرفتنم و حركتم در احاطهٔ تو بودم، بيش از توانم نيز براى من وظيفه مقرّر نفرموده اى؛ زيرا، تنها فرمان بردارى از خودت را سبب خشنوديت از من قرار دادى. با اين كه سپاسگزارى من-هر چند در گفتن بكوشم و با تمام توانم كار كنم-نمى تواند حق تو را ادا كند، و پاداش فضل و احسان تو باشد؛ زيرا، تو خدايى هستى كه جز تو معبودى نيست؛ هيچ گاه چيزى كه غايب است براى تو غايب نبوده و نخواهد بود، و هيچ چيز پنهانى براى تو پنهان نيست؛ و هيچ گم شده اى در تاريكى هاى پنهانى، براى تو گمشده نيست. فرمان تو اين گونه است كه هرگاه به چيزى بفرمايى: باش؛ مى شود. بارالها؛ ستايش مخصوص توست به همان شكلى كه تو خودت را ستوده اى، و ستايشگران به ستايشت پرداخته اند، و ثناگويان تو را بزرگ شمرده اند، و تكبيرگويان به بيان بزرگى تو پرداخته اند، و تعظيم كنندگان در پيشگاه تو به تعظيم پرداخته اند؛ به طورى كه از من به تنهايى به اندازهٔ
طَرْفَةِ عَيْنٍ، وَأَقَلَّ مِنْ ذٰلِكَ مِثْلُ حَمْدِ الْحٰامِدينَ، وَتَوْحيدِ أَصْنٰافِ الْمُخْلِصينَ، وَتَقْديسِ أَجْنٰاسِ الْعٰارِفينَ، وَثَنٰاءِ جَميعِ الْمُهَلِّلينَ، وَمِثْلُ مٰا أَنْتَ بِهِ عٰارِفٌ مِنْ جَميعِ خَلْقِكَ مِنَ الْحَيَوٰانِ، وَأَرْغَبُ إِلَيْكَ في رَغْبَةِ مٰا أَنْطَقْتَني بِهِ مِنْ حَمْدِكَ، فَمٰا أَيْسَرَ مٰا كَلَّفْتَني بِهِ مِنْ حَقِّكَ، وَأَعْظَمَ مٰا وَعَدْتَني عَلىٰ شُكْرِكَ. اِبْتَدَأْتَني بِالنِّعَمِ فَضْلاً وَطَوْلاً، وَأَمَرْتَني بِالشُّكْرِ حَقّاً وَعَدْلاً، وَوَعَدْتَني عَلَيْهِ أَضْعٰافاً وَمَزيداً، وَأَعْطَيْتَني مِنْ رِزْقِكَ اعْتِبٰاراً وَفَضْلاً، وَسَأَلْتَني مِنْهُ يَسيراً صَغيراً، وَأَعْفَيْتَني مِنْ جُهْدِ الْبَلٰاءِ وَلَمْ تُسْلِمْني لِلسُّوءِ مِنْ بَلٰاءِكَ مَعَ مٰا أَوْلَيْتَني مِنَ الْعٰافِيَةِ، وَسَوَّغْتَ مِنْ كَرٰائِمِ النَّحْلِ، وَضٰاعَفْتَ لِيَ الْفَضْلَ مَعَ مٰا أَوْدَعْتَني مِنَ الْمَحَجَّةِ الشَّريفَةِ، وَيَسَّرْتَ لي مِنَ الدَّرَجَةِ الْعٰالِيَةِ الرَّفيعَةِ، وَاصْطَفَيْتَني بِأَعْظَمِ النَّبِيّينَ دَعْوَةً، وَأَفْضَلِهِمْ شَفٰاعَةً، مُحَمَّد
چشم برهم زدن و حتّى كمتر از چشم برهم زدن، قدر ستايش ستايشگران، و يگانه دانستن تمام مخلصان نسبت به تو، و منزّه دانستن تمام عارفان نسبت به ساحت تو، و ثناگويى تمام تهليل گويان، و همانند آن چه تو از تمام مخلوقات زنده ات سراغ دارى؛ باشد. و از طرفى مشتاق تو هستم كه ستايش هايى را كه بر زبانم آوردى برايت به جاى آوردم. بدين سان، چه قدر آسان است وظيفه اى كه براى اداى حقّت برايم معيّن فرمودى، و چه قدر وعدهٔ پاداش تو نسبت به من در مقابل ستايشم، عظيم است. با فضل و احسان خود شروع به نعمت بخشى به من كردى، و از آنچه كه حق تو بود و عدالت اقتضا مى كرد به من فرمودى كه سپاسگزارى از نعمت هايت را به جاى آورم، و وعده فرمودى كه چند برابر سپاسگزارى من، به من پاداش خواهى داد؛ و از رزق و روزيت به من اعتبار و ارزش و فزونى عطا كردى، و در مقابل، مقدار كوچك و كمى از آن را از من خواستى؛ و از سختى و رنج گرفتارى ها عافيتم بخشيدى، و مرا به بلاهاى بدت وانگذاشتى؛ به خاطر عافيتى كه با آن مرا سرپرستى نمودى، و از عطاياى كريمانه ات بخشيدى، و فضل و احسان را بر من دوچندان نمودى با آنچه از طريقهٔ شرافتمندانه در وجودم وديعه نهادى، و درجهٔ والا و بلندمرتبه اى را برايم فراهم فرمودى؛ و برگزيدى مرا در دوران پيامبرى كه از جهت فراخوانى، بزرگترين انبيا و از جهت شفاعت، برترين آنها است؛ يعنى حضرت محمّد
صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ. أَللّٰهُمَّ فَاغْفِرْ لي مٰا لٰايَسَعُهُ إِلّاٰ مَغْفِرَتُكَ، وَلٰا يَمْحَقُهُ إِلّاٰ عَفْوُكَ، وَلٰا يُكَفِّرُهُ إِلّاٰ فَضْلُكَ، وَهَبْ لي في يَوْمي يَقيناً تُهَوِّنُ عَلَيَّ بِهِ مُصيبٰاتِ الدُّنْيٰا وَأَحْزٰانَهٰا بِشَوْقٍ إِلَيْكَ، وَرَغْبَةٍ فيمٰا عِنْدَكَ، وَاكْتُبْ لي عِنْدَكَ الْمَغْفِرَةَ، وَبَلِّغْنِي الْكَرٰامَةَ، وَارْزُقْني شُكْرَ مٰا أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَيَّ. فَإِنَّكَ أَنْتَ اللّٰهُ الْوٰاحِدُ الرَّفيعُ الْبَديءُ الْبَديعُ السَّميعُ الْعَليمُ، اَلَّذي لَيْسَ لِأَمْرِكَ مَدْفَعٌ، وَلٰا عَنْ قَضٰائِكَ مُمْتَنِعٌ، أَشْهَدُ أَنَّكَ رَبّي وَرَبُّ كُلِّ شَيْءٍ، فٰاطِرُ السَّمٰاوٰاتِ وَالْأَرْضِ، عٰالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهٰادَةِ، اَلْعَلِيُّ الْكَبيرُ. أَللّٰهُمَّ إِنّي أَسْأَلُكَ الثَّبٰاتَ فِي الْأَمْرِ، وَالْعَزيمَةَ عَلَى الرُّشْدِ، وَالشُّكْرَ عَلىٰ نِعْمَتِكَ، أَعُوذُ بِكَ مِنْ جَوْرِ كُلِّ جٰائِرٍ، وَبَغْيِ كُلِّ بٰاغٍ، وَحَسَدِ كُلِّ حٰاسِدٍ، بِكَ أَصُولُ عَلَى الْأَعْدٰاءِ، وَبِكَ أَرْجُو وِلٰايَةَ الْأَحِبّٰاءِ مَعَ مٰا لٰاأَسْتَطيعُ إِحْصٰاءَهُ، وَلٰاتَعْديدَهُ مِنْ عَوٰائِد
كه درود خدا بر او و آل او باد. بارخدايا؛ بيامرز براى من آن چه را كه جز آمرزش تو فراگير آن نباشد، و جز عفو و بخشش تو آن را نابود نكند، و جز فضل تو آن را نپوشاند. و امروز به من يقينى عطا كن كه با آن تمام مصيبت ها و غصّه هاى دنيا را به واسطهٔ اشتياق به سوى خودت و ميل و علاقه به نعمت هايى كه نزد تو است آسان گردانى. و برايم نزد خودت بخشش و مغفرت را بنويس، و مرا به كرامت برسان، و سپاسگزارى از نعمت هاى ارزانى شده ات را نصيبم كن؛ زيرا تو خداى يكتا، والا، آغازگر، نوآور، شنوا و دانا هستى؛ خدايى كه دستورت قابل رد شدن نيست؛ و بازدارنده اى از حكم و قضاى تو وجود ندارد. گواهى مى دهم كه پروردگار من و پروردگار هر چيزى تو هستى؛ آسمان ها و زمين را آفريدى؛ آگاه از پنهانى و آشكارى؛ بلندمرتبه و بزرگ هستى. خدايا؛ به راستى از تو ثبات و پايدارى در امر دين و ولايت؛ ارادهٔ قوى بر كامل شدن و سپاسگزارى نعمت هايت را درخواست مى كنم. به تو پناه مى آورم از جور و ستم هر ستمگر، و از تجاوز و ستم هر ستم پيشه و حسادت هر حسود؛ با كمك تو بر دشمنانم هجوم مى آورم و چيره مى گردم، و سرپرستى دوستان را نيز از تو اميد دارم، با اين كه نمى توانم
فَضْلِكَ، وَطُرَفِ رِزْقِكَ، وَأَلْوٰانِ مٰا أَوْلَيْتَ مِنْ إِرْفٰادِكَ. فَإِنَّكَ أَنْتَ اللّٰهُ الَّذي لٰاإِلٰهَ إِلّاٰ أَنْتَ، اَلْفٰاشي فِي الْخَلْقِ رِفْدُكَ، اَلْبٰاسِطُ بِالْجُودِ يَدُكَ، وَلٰاتُضٰادُّ في حُكْمِكَ، وَلٰاتُنٰازَعُ في أَمْرِكَ، تَمْلِكُ مِنَ الْأَنٰامِ مٰا تَشٰاءُ، وَلٰايَمْلِكُونَ إِلّاٰ مٰا تُريدُ. (قُلِ اللّٰهُمَّ مٰالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشٰاءُ، وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشٰاءُ، وَتُعِزُّ مَنْ تَشٰاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشٰاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَديرٌ * تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهٰارِ وَتُولِجُ النَّهٰارَ فِي اللَّيْلِ وَتُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَتُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَتَرْزُقُ مَنْ تَشٰاءُ بِغَيْرِ حِسٰابٍ 1 .) أَنْتَ الْمُنْعِمُ الْمُفْضِلُ الْخٰالِقُ الْبٰارِئُ الْقٰادِرُ الْقٰاهِرُ الْمُقَدَّسُ في نُورِ الْقُدْسِ، تَرَدَّيْتَ بِالْمَجْدِ وَالْعِزِّ، وَتَعَظَّمْتَ بِالْكِبْرِيٰاءِ، وَتَغَشَّيْتَ بِالنُّورِ وَالْبَهٰاءِ، وَتَجَلَّلْتَ بِالْمَهٰابَةِ وَالسَّنٰاءِ، لَكَ الْمَنُّ الْقَديمُ، وَالسُّلْطٰانُ الشّٰامِخُ، وَالْجُودُ الْوٰاسِعُ، وَالْقُدْرَة
فضل و عايدات تو، و نصيب هاى خوش آيند؛ و بخشش نمودن رنگارنگ تو را به شماره درآورم. راستى كه تو خدايى هستى كه جز تو معبودى نيست؛ بخششت نسبت به همهٔ مخلوقات آشكار است، و دست مباركت به جود و بخشش گسترده است؛ و در دستورت كسى به ضدّيت با تو نمى تواند برخيزد (تا انجام نشود) ؛ در فرمانت كسى را ياراى نزاع و جدال با تو نيست؛ از مردم آنچه بخواهى مى گيرى، ولى آنان، جز آن چه را تو اراده كرده باشى در اختيار نخواهند داشت. «بگو: پروردگارا؛ اى صاحب فرمان روايى و حكومت؛ به هركه بخواهى فرمانروايى را مى دهى، و از هركه بخواهى مى گيرى، و هركه را بخواهى عزّت مى بخشى و هركه را بخواهى به ذلّت و خوارى مى كشانى؛ خير و خوبى، تنها در دست توست؛ راستى كه تو بر هر كارى توانايى. شب را در روز وارد مى كنى، و روز را وارد شب مى گردانى؛ و زنده را از مرده بيرون مى آورى، و مرده را از زنده خارج مى كنى؛ و هركه را بخواهى بدون حساب، روزى مى بخشى» . تو نعمت بخش فزونى دهنده، آفريننده و بوجود آورنده، توانا چيره، و تقديس شده در روشنى قدس هستى؛ رداى عزّت و بزرگوارى را بر تن كرده اى، و با كبريايى عظمت دارى، و با روشنى و شكوه و جلال خود را پوشانده اى، و با هيبت و عظمت خود را بزرگ نموده اى، منّت ديرينه، پادشاهى بلندمرتبه، و بخشش فراگير و توان و
الْمُقْتَدِرَةُ. جَعَلْتَني مِنْ أَفْضَلِ بَني آدَمَ، وَجَعَلْتَني سَميعاً بَصيراً، صَحيحاً سَوِيّاً مُعٰافاً، لَمْ تَشْغَلْني بِنُقْصٰانٍ في بَدَني، وَلَمْ تَمْنَعْكَ كَرٰامَتُكَ إِيّٰايَ، وَحُسْنُ صَنيعِكَ عِنْدي، وَفَضْلُ إِنْعٰامِكَ عَلَيَّ، أَنْ وَسَّعْتَ عَلَيَّ فِي الدُّنْيٰا، وَفَضَّلْتَني عَلىٰ كَثيرٍ مِنْ أَهْلِهٰا، فَجَعَلْتَ لي سَمْعاً يَسْمَعُ آيٰاتِكَ، وَفُؤٰاداً يَعْرِفُ عَظَمَتِكَ، وَأَنَا بِفَضْلِكَ حٰامِدٌ، وَبِجُهْدِ يَقيني لَكَ شٰاكِرٌ، وَبِحَقِّكَ شٰاهِدٌ. فَإِنَّكَ حَيٌّ قَبْلَ كُلِّ حَيٍّ، وَحَيٌّ بَعْدَ كُلِّ حَيٍّ، وَحَيٌّ لَمْ تَرِثِ الْحَيٰاةَ مِنْ حَيٍّ، وَلَمْ تَقْطَعْ خَيْرَكَ عَنّي طَرْفَةَ عَيْنٍ في كُلِّ وَقْتٍ، وَلَمْ تُنْزِلْ بي عُقُوبٰاتِ النِّقَمِ، وَلَمْ تُغَيِّرْ عَلَيَّ دَقٰائِقَ الْعِصَمِ، فَلَوْ لَمْ أَذْكُرْ مِنْ إِحْسٰانِكَ إِلّاٰ عَفْوَكَ، وَ إِجٰابَةَ دُعٰائي حينَ رَفَعْتُ رَأْسي بِتَحْميدِكَ وَتَمْجيدِكَ، وَفي قِسْمَةِ الْأَرْزٰاقِ حينَ قَدَّرْتَ، فَلَكَ الْحَمْدُ عَدَدَ مٰا حَفَظَهُ عِلْمُكَ، وَعَدَدَ مٰا أَحٰاطَتْ بِهِ قُدْرَتُكَ، وَعَدَدَ مٰا وَسِعَتْه
قدرت و اقتدار واقعى از آن توست، مرا از برترين فرزندان آدم قرار دادى، مرا شنوا و بينا و صحيح و درست اندام و سالم قرار دادى، مرا گرفتار كم و كاستى در اندامم نكردى، و كرامت و بزرگوارى تو، نسبت به من و بهترين رفتار تو با من و فزون ترين بخشش هايت به من، مانع نشد كه در دنيا مرا توانگر گردانى و مرا بر بسيارى از اهل دنيا برترى دهى، پس گوش به من دادى تا آيات تو را بشنوم، و قلبى عطا كردى تا بتوانم به كمك آن عظمتت را بشناسم؛ و من به ستايش فضل تو مى پردازم؛ و در نهايت يقين و باور، به سپاسگزارى ات مشغول و گواه حقّانيت تو هستم. راستى كه تو زندهٔ پيش از هر زنده، و زنده پس از هر زنده اى هستى، و زنده اى هستى كه زنده بودن را از زنده اى ديگر به ارث نبرده اى؛ و خير و خوبى هايت را براى يك چشم برهم زدن در هيچ لحظه اى از من قطع نكرده اى؛ و كيفر انتقامت را بر من فرونفرستادى؛ و حراست ها و نگهبانى هاى دقيقت را از من دگرگون ننموده اى. اگر از احسانت جز عفو بخشش تو و پاسخ مثبت تو را نسبت به دعاى من-در هنگام بلند كردن سرم براى ستايش و بزرگ داشت تو- ياد نكنم؛ و اگر جز تقسيم روزى در هنگام تقدير برايم نبود؛ لازم مى دانستم تا ستايش به اندازه و تعداد آن چه دانش تو در حفظ دارد، و به اندازه و تعداد آن چه در حيطهٔ قدرت توست، و به عدد آن چه در دامنهٔ
رَحْمَتُكَ. أَللّٰهُمَّ فَتَمِّمْ إِحْسٰانَكَ فيمٰا بَقِيَ، كَمٰا أَحْسَنْتَ فيمٰا مَضىٰ، فَإِنّي أَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِتَوْحيدِكَ وَتَمْجيدِكَ، وَتَحْميدِكَ وَتَهْليلِكَ، وَتَكْبيرِكَ وَتَعْظيمِكَ، وَبِنُورِكَ وَرَأْفَتِكَ، وَرَحْمَتِكَ وَعُلُوِّكَ، وَجَمٰالِكَ وَجَلٰالِكَ، وَبَهٰائِكَ وَسُلْطٰانِكَ، وَقُدْرَتِكَ وَبِمُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّٰاهِرينَ، أَلّاٰ تَحْرِمَني رِفْدَكَ وَفَوٰائِدَكَ. فَإِنَّهُ لٰايَعْتَريكَ لِكَثْرَةِ مٰا يَتَدَفَّقُ بِهِ عَوٰائِقُ الْبُخْلِ، وَلٰايَنْقُصُ جُودَكَ تَقْصيرٌ في شُكْرِ نِعْمَتِكَ، وَلٰاتُفْني خَزٰائِنَ مَوٰاهِبِكَ النِّعَمُ، وَلٰاتَخٰافُ ضَيْمَ إِمْلٰاقٍ فَتُكْدِيَ وَلٰايَلْحَقُكَ خَوْفُ عُدْمٍ فَيَنْقُصَ فَيْضُ فَضْلِكَ. أَللّٰهُمَّ ارْزُقْني قَلْباً خٰاشِعاً، وَيَقيناً صٰادِقاً، وَلِسٰاناً ذٰاكِراً، وَلٰاتُؤْمِنّي مَكْرَكَ، وَلٰاتَكْشِفْ عَنّي سِتْرَكَ، وَلٰاتُنْسِني ذِكْرَكَ، وَلٰاتُبٰاعِدْني مِنْ جَوٰارِكَ، وَلٰاتَقْطَعْني مِنْ رَحْمَتِكَ، وَلاٰتُؤْيِسْني مِنْ رَوْحِكَ، وَكُنْ لي أَنيساً مِنْ كُلِّ وَحْشَةٍ، وَاعْصِمْني مِنْ كُلِّ هَلَكَة
رحمت تو قرار دارد؛ نثار تو كنم. بارالها؛ احسان و نيكى ات را در باقى ماندهٔ عمرم بر من كامل گردان چنان كه در گذشته نيز چنين كردى؛ چرا كه من به واسطهٔ يگانه دانستن تو و ثنا گفتن تو، و ستايش و «لا اله الاّ اللّه» گفتن، و تكبير و بزرگداشت تو؛ و به واسطهٔ نور و مهربانى، و رحمت و والايى، و زيبايى و بزرگى و شكوه، و پادشاهى، و قدرتت به تو متوسّل مى شوم و به واسطهٔ محمّد و آل پاك او از تو مى خواهم كه مرا از عطا و بخشش و سودبخشى هايت محروم مساز؛ چون، تو را به خاطر بخشش فراوانت بازدارندگى بخل فرانمى گيرد، و كوتاهى در سپاسگزارى نعمت تو، باعث كم وكاستى در جود و سخاوت تو نمى شود، و نعمت بخشيدن ها باعث از بين رفتن گنجينه هاى بخشش تو نمى گردد؛ تو را ترس تنگدستى فرانمى گيرد تا دست از بخشش بردارى، و ترس نادارى نيز به تو راه نمى يابد كه باعث كاستى در ريزش فضلت گردد. بارخدايا؛ به من قلبى باخشوع و فروتن، و يقين و باورى راستين و زبانى گويا به ذكرت، ارزانى دار؛ مرا ايمن از مكر خود مگردان، و پرده پوشى ات را از من برمگير؛ و يادت را از ياد من مبر؛ و از جوار رحمتت دورم مكن؛ و از رحمتت جدايم مساز؛ و از رحمت و مهربانى خويش نااميدم مگردان؛ و همواره در تمام وحشت ها، همدم من باش؛ و مرا از هر هلاكتى حفظ كن؛
وَنَجِّني مِنْ كُلِّ بَلٰاءٍ، فَإِنَّكَ لٰاتُخْلِفُ الْميعٰادَ. أَللّٰهُمَّ ارْفَعْني وَلٰاتَضَعْني، وَزِدْني وَلٰاتَنْقُصْني، وَارْحَمْني وَلٰاتُعَذِّبْني، وَانْصُرْني وَلٰاتَخْذُلْني، وَآثِرْني وَلٰاتُؤْثِرْ عَلَيَّ، وَصَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ الطَّيِّبينَ الطّٰاهِرينَ، وَسَلَّمَ تَسْليماً كَثيرا
و از هر بلا و گرفتارى نجاتم بخش؛ زيرا، واقعيّت آن است كه تو خلاف وعده ات عمل نمى كنى. بارالها؛ مرا سرافراز كن و سرافكنده مگردان؛ برايم افزون كن و كم مگردان؛ و به من رحم كن و عذابم مكن؛ و ياريم كن و خوارم مگردان؛ و مرا ترجيح بده و ديگران را بر من ترجيح مده؛ و بر محمّد و آل پاك و پاكيزه اش درود بفرست و بسياربسيار سلام خود را نثارشان كن.
ابن عباس، ادامه كلام امام عليه السّلام را چنين نقل مى كند:
مراقب باش كه حفظ كنى، و بايد تمام اين دعا در يك روز خوانده شود؛ و همانا من اميدوارم در حالى به سرزمينت برسى كه خداوند دشمنت را نابود و هلاك فرموده باشد.
راستى من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم شنيدم كه فرمود: اگر مردى اين دعا را با نيتى راستين و قلبى خاشع و فروتن بخواند، آن گاه به كوه ها دستور بدهد كه همراه او حركت كنند، به طور حتم به دنبالش حركت خواهند كرد؛ و اگر به دريا دستور دهد مى تواند بر روى آن راه برود.
آن مرد به طرف وطنش حركت كرد، و پس از چهل روز نامه اش به امير مؤمنان عليه السّلام رسيد كه در آن گفته بود: واقعيّت آن است كه خداوند تعالى دشمنم را به هلاكت رساند؛ به گونه اى كه حتّى يك مرد از آنان در سرزمين ما باقى نمانده است؛ حضرت امير المؤمنين عليه السّلام نيز فرمودند:
اين را مى دانستم؛ و اين حقيقت را رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله و سلّم به من آموخته است؛ هيچ كارى نيز به من دشوار نمى شود، جز آن كه با اين دعا آسان مى شود.
